تبليغاتX
مجموعه اشعار آرزو صناعی
چهارشنبه 19 مرداد1390
قول و قرار عاشقی ات را به هم نزن...

 

هر روز بی قراری ام را قدم نزن

قول و قرارِ عاشقی ات را به هم نزن

هرچیز را به هم زده ای ،هیچ باکم نیست

بوسیدن یواشکی ات را به هم نزن

بمان و خواب مراکمی معطر کن

این لحظه های سادگی ات را به هم نزن

بگذار تا دلخوشت شوم  کمَکی

وعده های تازه گی ات را به هم نزن

اول من عاشقت شده بودم قبول کن

این حس کودکیت را به هم نزن

همیشه بیا که منتظرم تا ببینمت

قول و قراره عاشقی ات را به هم نزن

 

م.ا آرزو

+ نوشته شده در 11:46 توسط آرزو صناعی.
شنبه 8 مرداد1390
دلتنگ

 

 

 

 

دلتنگ ترم همیشه وقتی حتی

بین منو تو فاصله ای هست نفس 

یک بغضه بزرگه آتشین یکسال است

در بند گلوی کهنه ام بسته قفس 

محتاج ترم به تو اگر هم حتی

وابستیگه بزرگ بر من داری 

مثل همه لیلا زده هاهم ای کاش

گاهی تو مرا به خاطرت بسپاری 

تنهاترم از تمام دنیا هرشب

بر جای تو با عروسکم میخوابم 

ای کاش بدانی که تمام عمر در تنهایی

در حسرت لحظه های تو بیتابم 

دربیکسی محض بغیر از تن تو

با توشه ای از ترس به خود میپیچم 

با صورت بیرنگ تر از بیرنگی

در بین تمام سایه ها هم گیجم 

سرشارترم ز هر هراسه لبه مرگ

وقتی که به فردای کجم میخندم 

در کورترین نقطه ی من شاید دید

روح پر از این عشق به رویا مردم 

تنهاترم از پیش،پس از قصه ی شب

با زخم بزرگ بر قلب تنم

دلتنگ همیشه هستم من گاه

دلتنگتر ازهم اند چشمان ترم...

 

م.ا آرزو

+ نوشته شده در 18:28 توسط آرزو صناعی.
چهارشنبه 8 تیر1390

 

یک شب میان خواب و بیداری ام بیا
من همیشه منتظرت در این حوالی ام


کنار قصه های تو از خویش گم شدم
وقتی که در خیال تو در بی خیالی ام


دلتنگ که میشوم قرارم نمیشود
پر میکشد  دل همیشه زلالی ام


گاهی بحس کهنه ام راضی ام ولی
گاهی خودم هم ندانم چه حالی ام


ماتم همیشه به عکست میان یک لبخند
سرشارم از هوای تو از غصه خالی ام


گل کرده ام دوباره پس از یک هزاره رنج
با اشتیاق ِ تازه تر از پیش عالی ام


خاکم به زیر پای تو صد بوسه میزنم
با عشق همیشگی روح سفالی ام


یک شب میان خواب و بیداری ام بیا
من همیشه منتظرت در این حوالی ام...

 

م.ا آرزو

+ نوشته شده در 12:26 توسط آرزو صناعی.
سه شنبه 19 بهمن1389
....

 

 

 

 

گاهی برای خویش میگریم ولی باز

هردم هراس تلخ در من میشکافد

 

چیزی شبیه درد در من میزند موج

گاهی به (بخشش).آرزو ها میتراود

 

وقتی درون سینه حس مبهمی باز

دردی عذابی شعله ها را می کشاند

 

انگار هردم این نفسهای شکسته

ازتو هوای تلخ وتکراری نمی خواهد

 

وقتی زبانم با گرفتن رنگ میبازد

اینجا  هوا بودن ما تنگ میاید

 

گاهی برای بخششی برمن نمیدانی

هردم نگارآرزو هم رنگ میبازد

 

 

م.ا آرزو

+ نوشته شده در 20:28 توسط آرزو صناعی.
شنبه 11 دی1389
راهی هست؟...

 

راهی هست؟...

 

 

ای غوغا فکننده در دلم راهی هست؟

یک روز شوی اسیرِ بادی در دست؟ 

هوهو بزنی بر منوغرقم بکنی

یک خواهش کوچک،تو بگوراهی هست؟ 

وقتی که مرا مذاب در من میشد

این خون بجوش آمده گاهی در دست! 

کی میشود از درد رهایت باشم

درمان بدون  درد گو راهی هست؟ 

بی منتِ دیگران مرا هم گاهی

یادی بزن از قصد،چه هشیار از مست 

ای فتنه به دیدار دلت خوکردست

آوای وصال خویش را رو کردست 

کی میشود از خویش مرا در شکنی؟

ای موج به دریا زده گو راهی هست؟ 

ساحل بنشست خویش، دامت دارد

طوفان ِنشستِ موجه دامن خوردست 

رویای عروس مست دریا دارم

داماده هوای مست،گوراهی هست؟ 

غوغای مرا تو میشود من باشی؟

لیلا زده در دلت جنون راهی هست؟

 

 

 م.ا  آرزو

 

+ نوشته شده در 22:14 توسط آرزو صناعی.
پنجشنبه 25 آذر1389
ستوه...

......

 

گاه به اجبار زمان غرق میشوی به خویش

چنانکه هیچ نمیشناسی به جز یک نگاه

هراس میشود میان دو شک!

 دو التماس که میخواندت به خویش

 و به التماس یک دل شکسته ی برادرت

 نگاهی به آینه می اندازی و باز

به یاد حرف مادرت سکوت میکنی

و دلت هزار بار دوباره میشکند.

 میان آزمون خدا و تقدیر خویش میمانی

 و خدارا نخواسته میخواهی...

گذر میکنی از دلت برای حرف آنان که نمیشناسن ات

 و آبروی خویش میبندی

 به آنان که آبروی میخرندو میفروشند و میکُشند

 در دل عاشقان بی قانون آبروی...

سهل است به حرف دل رفتن

 میروی و گاه باز میگردی

 و باز میروی به حرف دل ،

عسر است عقلت را بنشانی بر مرکب خویش

 و پای بر دل گذاری

و شک را به ابدیت بسپاری.

 قضا و قدر نمیشناسی

 مگر به دل بگویی که بشناسدش برای خویش...

و گاه چنان مردانه و استوار پای میکوبی بر دلت

 که صدای شکستنش گوشَت را کَر میکند

و اشک میریزی چنان که میشویَد از نگاهت

 رنگ سرخ عشق

و وداع میکنی با دلت تا ابدیت!

 ومیسپاریَش به تقدیر خویش

 و چنان فریاد میزنی در سکوت

 که خلوتت تحملش طاق میشود

و هیچ نمیگویی جز قصه ی یک نگاه...

 

م.ا   آرزو 

 

+ نوشته شده در 22:35 توسط آرزو صناعی.
سه شنبه 23 آذر1389
من آرزو هایم گلیست....

 

تقدیم به آنکس که بدیدارِ دلش دل شادم!

                                                         

 

من آرزو هایم گِلیست ،گاهی شبیه آدم است

مردی سراپاغرق خاک،توام ز یک دریا ،نم است

 

چیزی شبیه آدمی ،کز روز اول آمدست

منرا حوایش میشود وقتی هواهایش کم است

 

یک قلب سنگی میتپد ،هر دم درون سینه اش

اما نه مث قلب ما ،کز روز اول با غم است!

 

خاکست وغرق سادگی،دریای جوشانست و بس

وقتی نمیخنند دلم، گویی جهان ماتم است

 

با چشمهای بازِ من ،هر دم تماشا میشود

یک آرزوی ماندنی، رویای صدها عالم است

 

با مردمان ما هنوز، رنگ شباهت نیست باز

بوی خیانت!رنگ شب!پابند آن یک همدم است

 

سنگست قلبش باز هم ،بوی محبت میدهد

از مافراتر میرود،گویی ورای عالم است

 

من آرزو هایم گلیست،هردم شبیه آدم است

وقتی نمیخندد دلم، گویی جهان ماتم است!

 

م.ا  آرزو

 

+ نوشته شده در 19:1 توسط آرزو صناعی.
شنبه 29 آبان1389
یک اعتراف ساده

 

یک اعتراف ساده

 

 

 

 

 

یه فرشته از خداشون یه شب التماس داره

یه پسر تو حُرم چشماش ترس یک تقاص داره

ما به انتهارسیدیم بعد ازاون گناه آخر

شب اعتراف قلب و عشق بی بهای مادر

آدمای روز روشن، شبح شبای سردن

با نگاه غم فردا پشت گریه ها میخندن

چه ترا نه ها غریبن واسه آشنای مردم

یه صدای مه گرفته با دلی پر از ترحم

آدمکها ی خیالی پشت این درای بسته

از فرشته ها میخونن با صدای تلخ و خسته

مثل رویای غریبی روزِ روشن از امیده

توی خواب و قصه شاید شَبَح بهارو دیده

آدما خیلی غریبن، هوس بهشت و دارن

اما از قشنگیاشون، چهره های زشت و دارن

تو خیابونای این شهر همه ناامید فردا

دیگه باوری نداره، حُقه های زشت و زیبا

باید از خدا بپرسیم اعتراف روزگارو

چی گذشته تو دل شب که نداره لحظه هارو

مثل رویای غریبی روزِ روشن از امیده

توی خواب و قصه شاید شَبَح بهارو دیده

تو هوای مرده شاید یه امید تازه باشه

یا برای یه فرشته یه دری دوباره واشه

وقتی ساده میشه رد شدازصدای اشک یک زن

وقتی با ستاره مردن، میشه تکیه گاه یک تن

وقتی قحطیه رفیقه ،توی دنیای خیانت

وقتی اعتماده قلبی ،میشه جنگ بینهایت

دیگه هیچ پلی نمیشه یه گذرگاه خیالی

یه بهانه واسه بودن، یه امید احتمالی

تو هوای مرده شاید یه امید تازه باشه

یا برا ی یه فرشته یه دری دوباره واشه...

  

م.ا آرزو

+ نوشته شده در 16:49 توسط آرزو صناعی.
دوشنبه 29 شهریور1389
آرزو...

به مناسبت ۲۹شهریور ماه نخستین روزحضور من بر روی زمین....

آرزو...

 

 

 

نمیدانم که از رویا بگویم یا که خواب

یا که از وصل پیاپی در عجاب 

روز اول که مرا از بند مادر میبُرید

گفت احسنتُ منَ الخلقِ السَحاب 

در زمانی دور شاید دورتر

مادرم را قرعه بر نامش گرفت 

بعد از آن یک انتظار دیر یاب

حسرت دیدار،پایانش گرفت 

از میان طفلکان مانده پیش

مُهر تقدیری به نام من بشد 

با وجود ترس دنیای پلید

اشتیاقم لحظه ی دیدار شد 

روز میلادم پدر در دیده اش

اشکهای خنده پنهان مینمود 

مادرم با ترس بسیاراز شکست

عشق را در شانه هایش میگشود  

سالهای این نخستین زندگی

در فراموشی حالم طی بشد 

در نگاه مهربان مادرم

لذتی از زندگانی کم نشد 

هر زمان با بغض های سینه ام

آگهی از حال خویشم میگرفت 

تا به پای خویش راهم مینمود

گوییا دنیای دیگر سر گرفت 

سالها در بند زندان دلم

مادرم من را به جانش میخرید 

در زمان درد ،تنها دلبرم

خانه ی گرم محبت میدمید 

روز میلادم دوباره میرسد

یک دهه با هشت سالی در پی اش 

حال میفهمم که مادر با پدر

دوست میدارد دلم را در دلش...

 

م.ا آرزو 

 

+ نوشته شده در 23:20 توسط آرزو صناعی.
جمعه 12 شهریور1389
ت ن ه ا...

 

"ت ن ه ا"

 

 

ت مام لحظه ها ساعت به دور خویش میچرخد

طواف کعبه میدارد به دور خویشتن داری

  نماز شکر حرفی در گلوی خویش بشکست و

هَوای مرگ آخر میرسد در اوج بیداری

اذان ظهر در بند موذن باز میگوید:

حلول واپسین حرفی که مینالد لبِ داری

و تنها میشود آغاز هر مصراع بی وزنی

و تنها مرگ میماند همان یک حرف تکراری....

 

م.ا آرزو

 

+ نوشته شده در 9:18 توسط آرزو صناعی.